+ طپش!!!

رود بايد شد و رفت،
 
اشک بايد شد و ريخت،
 
برگ بايد شد و از شاخه لرزان درخت
                         
                        بايد افتاد به خاک
 
عشق بايد شد و در قلب زمين،
 
خانه ای ساخت به اندازه زيبايی رويای وصال
 
نور بايد شد و تابيد به ذهن ايران
 
منطق مردن من فلسفه تنهايی ست،
 
فلسفه شوق رهايی ست ز بن بست جنون
 
من مجنون به کجا بشتابم؟
 
اسب بايد شد و تاخت
 
همچو عاشق به کوير دل خويش
 
مثل فرهاد به کوه بايد تاخت
 
ای گل آبی گلدان خيال،
 
ابر خواهم شد و خواهم آمد
 
تا ببارم باران
 
تا بخندم با تو
 
وه که رويای پريشانی من طولانی ست!!
نویسنده : الهام خانومي ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پاييز

وقتی شکوفه لبخند بر لبانت می شکفد
و کلبه غمزده قلبم از صدای قدمهايت
                                          عطرآگين می شود. 
 
پرستوهای مهاجر در امتداد جنگل تنهايی
زمستان را انکار می کنند.
آنگاه من می نشينم
و رقص زيبای مهربانی را
در جشن چشمهايت نظاره می کنم.
 
تو از شقايق سخن می گويی
من خواب روييدن ريحان می بينم
و می گريم در خواب
وقتی تابوت جدايی من به مقصد غروب
                               پرواز می کند
 
شادی کلاغها                                
            خبر از تولد پاييز می دهد.
نویسنده : الهام خانومي ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ برگ سبز احساس

در قمار دل خويش

من به چشمان تو دنيای سخن باخته ام.

تو در اين باغ غم انگيز حيات

و در اين کهنه ديار ظلمات

دل من را بردی.

آسمان زمزمه رفتن تو با من گفت

ابر خنديد به آرامش رويايی من

تو چه مغرور شدی از رفتن!!!!!!

من چه معصوم شدم در شب باران وداع

و چه مغموم شدم در گذر خاطره ها

تو به می گفتی

که اگر سبز شود برگ درخت دل تو

تو نخواهی دگر از رهگذران لبخندی

از درخت دل من برگ نگاهت روييد

و خزان آمد و چيد

برگ سبز همه احساسم.

نویسنده : الهام خانومي ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ پرواز

سالها شد تا که روزی مرغ عشق

نغمه زد بر شاخه انگشت من

آشيان آسمان را ترک گفت

لانه ای آراست او در مشت من

****

دست من پر شد ز مرواريد مهر

دست من خالی شد از هر کينه ای

دست من گل داد و برگ آورد و بار

چون بهار دلکش ديرينه ای

****

سينه اش در دستهايش می تپيد

از هراس دامهای سرنوشت

سخت می ترسيد از پايان وصل

وز پليدی های خاطرهای زشت:

****

(( آه اگر روزی بميرد عشق ما

وای اگر آتش، به يخبندان کشد

خنده امروز ما در شام ياس

اختران اشک در چشمان کشد.))

****

در غروب يک زمستان سياه

مرغک من زآشيان خود گريخت

دور شد، در اشک چشمم محو شد

بعد از او هم سقف اين کاشانه ريخت.

****

می فريبد دل به افسون ها مرا

می سرايد بر من اين آوازها:

بال دارد، بال دارد مرغ عشق

باز خواهد کرد او پروازها.

****

** سياوش کسرايی **

 

نویسنده : الهام خانومي ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک