+  

داشتم جائی می خواندم که کسی گفت شرط دوست داشتن و عشق حفظ آن هست

راستی نهايت عشق را می توانی در چشمهای مضطربم بخوانی؟

 اگر می توانی پس تو هم مانند من عاشقی!!!

گفتم اضطراب؟  از کجا فهميدی  ؟از رنگ زرد رخسارم؟؟؟

 يادم نيست از که شنيدم اما خوب گفت که:

 عشق رنگ زرد خورشيد مهربان است....

راستی عشق را از رنگ پريده ام می خوانی؟؟؟می خوانی مگر نه؟؟؟

   پس تو هم مانند من عاشقی.....

نازنينم قسم به لحظاتی که ياد تو دنيا را برايم بارانی می کند!!!!!!!

 آها!!!! راستی کجا می روم؟؟؟؟  عشق سوگند خوردن دارد؟.......

نه.........مگر نه؟؟؟

  ديدی پس تو هم عاشقی مانند من.......

مثل خيلی ها که کسی را دوست دارند و هرشب قصه ی وصال را زمزمه می کنند

ميدانی نازنينم .......می دانی مگر نه؟ ؟ ؟ بگويم؟ ؟ ؟ بازهم؟  

آخر عهد کرديم که راز دل با کس نگوييم ؟ ؟ ؟

پيمان شکنی بکنم؟ ؟ ؟  

 دوست داشتنت را فرياد بزنم؟ ؟ ؟ می خواهی؟ ؟ ؟

نه ؟ ؟ ؟آخر چرا؟ ؟ ؟

آهان پس خودت می دانی ؟مگر نه؟؟؟

دوستی گفت: با دل شوريده ام آرام تر

آرام در گوش تو می خوانم !!!!فقط در گوش تو می خوانم  

 نازنينم با دل شوريده ام آرام تر !!!!!!

نویسنده : الهام خانومي ; ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ......... تولد.........

سلام دوستان مهربون و عزيزم......واقعا از لطف و محبتت تک تک شما ممنونم....بله عزيزان...صفحه ديگری از دفتر با هم بودن ما ورق خورد.... سالی ديگر گذشت....سالی سراسر عشق و نزديکی دل......بازم از شما سپاسگذارم......اميدوارم که بتونم پاسخگوی محبتای شما باشم.....براتون آرزوی موفقيت دارم..... اين شعر رو به شما تقديم می کنم......قربان همه شما :الهام....

                                     ******

 

....زير چتر باران.....

مث شب در بارون

مث بارون در شب

تو پر از زمزمه ی ياس سفيدی

در باد .

تو مث خاک نجيب وطنی

تو مث خواب ظريف يه پرنده

پر لالايی شعر سفری

مث ماهی در آب

تو سکوت غزل تقديری

مث شب تنهايی

مث من بی تابی

پر موجی ، پر عشق

عشق سرخورده به يک صخره ی سرد.

تو مث يک غزل ناخونده

پشت ديوار خودت زندانی

تو همون پنجره تنهايی

که تو رو،با نفس يک فانوس

روی ديوار شبم می دوزم

تو همون راز بزرگی که خدا

توی تنهايی يک ظهر کوير

با خودش قسمت کرد

تو همون آيينه ای

که يه روز

مهتابو رسوا کرد

خود خورشيدی تو

که به شب های دلم خنديدی

چشم تو خنده ی تقدير من و آيينه هاست.......

 

الهام.....

 

نویسنده : الهام خانومي ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ دی ،۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک