رود بايد شد و رفت،
 
اشک بايد شد و ريخت،
 
برگ بايد شد و از شاخه لرزان درخت
                         
                        بايد افتاد به خاک
 
عشق بايد شد و در قلب زمين،
 
خانه ای ساخت به اندازه زيبايی رويای وصال
 
نور بايد شد و تابيد به ذهن ايران
 
منطق مردن من فلسفه تنهايی ست،
 
فلسفه شوق رهايی ست ز بن بست جنون
 
من مجنون به کجا بشتابم؟
 
اسب بايد شد و تاخت
 
همچو عاشق به کوير دل خويش
 
مثل فرهاد به کوه بايد تاخت
 
ای گل آبی گلدان خيال،
 
ابر خواهم شد و خواهم آمد
 
تا ببارم باران
 
تا بخندم با تو
 
وه که رويای پريشانی من طولانی ست!!