آسمان غم تنهايی تو

سايه افکند بر آرامش پنهانی من

شعر مهتاب بهار

روح بخشيد به آهنگ سفر

و به آغاز عبور شب ويرانی من

من طلوعی ديدم

که سرانجام ، همه بردگی آينه بود

و در اعماق وجود گل مغرور خزانی ديدم

که به يغمای نگاه سبزی

چشم ير آتش دلهای زمان دوخته بود

کاش باران نگاه تو به آتشکده ها می باريد

کاش از پنجره روشن من،

اين نگاه مغرور،

جشن خاموشی آتشکده  را می ديد.

من به او می گويم:

به چه می انديشی؟

کلبه ای بايد ساخت

که در آن عشق به مهتاب عبادت باشد

صبح ها بوی گياه

بشکفد از لب زيبای نسيم

به چه می انديشی؟

تو به نابودی اين بوته ياس

با تمام شب خود

از چه رو می کوشی؟...........