شادترين شعر من،

قصه رفتن مهتاب خزان

قصه ريختن اشک درختان بر خاک

و سکوتی که مزين شده با زوزه باد

شادترين شعر مرا پنجره ها می خوانند

رهگذر می خندد

خنده ای تلخ به وزن باران

که چه تنهايی بی پايانی

ابر می داند که اگر شعر نبود،

زندگی سبز نمی شد هرگز

و اگر مرگ نمی رفت به خواب

گل تنهايی من شادترين عطرش را

هديه می داد به تو .