سالها شد تا که روزی مرغ عشق

نغمه زد بر شاخه انگشت من

آشيان آسمان را ترک گفت

لانه ای آراست او در مشت من

****

دست من پر شد ز مرواريد مهر

دست من خالی شد از هر کينه ای

دست من گل داد و برگ آورد و بار

چون بهار دلکش ديرينه ای

****

سينه اش در دستهايش می تپيد

از هراس دامهای سرنوشت

سخت می ترسيد از پايان وصل

وز پليدی های خاطرهای زشت:

****

(( آه اگر روزی بميرد عشق ما

وای اگر آتش، به يخبندان کشد

خنده امروز ما در شام ياس

اختران اشک در چشمان کشد.))

****

در غروب يک زمستان سياه

مرغک من زآشيان خود گريخت

دور شد، در اشک چشمم محو شد

بعد از او هم سقف اين کاشانه ريخت.

****

می فريبد دل به افسون ها مرا

می سرايد بر من اين آوازها:

بال دارد، بال دارد مرغ عشق

باز خواهد کرد او پروازها.

****

** سياوش کسرايی **