در قمار دل خويش

من به چشمان تو دنيای سخن باخته ام.

تو در اين باغ غم انگيز حيات

و در اين کهنه ديار ظلمات

دل من را بردی.

آسمان زمزمه رفتن تو با من گفت

ابر خنديد به آرامش رويايی من

تو چه مغرور شدی از رفتن!!!!!!

من چه معصوم شدم در شب باران وداع

و چه مغموم شدم در گذر خاطره ها

تو به می گفتی

که اگر سبز شود برگ درخت دل تو

تو نخواهی دگر از رهگذران لبخندی

از درخت دل من برگ نگاهت روييد

و خزان آمد و چيد

برگ سبز همه احساسم.