برگ سبز احساس

در قمار دل خويش

من به چشمان تو دنيای سخن باخته ام.

تو در اين باغ غم انگيز حيات

و در اين کهنه ديار ظلمات

دل من را بردی.

آسمان زمزمه رفتن تو با من گفت

ابر خنديد به آرامش رويايی من

تو چه مغرور شدی از رفتن!!!!!!

من چه معصوم شدم در شب باران وداع

و چه مغموم شدم در گذر خاطره ها

تو به می گفتی

که اگر سبز شود برگ درخت دل تو

تو نخواهی دگر از رهگذران لبخندی

از درخت دل من برگ نگاهت روييد

و خزان آمد و چيد

برگ سبز همه احساسم.

/ 31 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
roohetakide

سلام الهام جان ممنونم که سر زدی شرمنده ی مهربونياتم من توی اين نوشتم اميد بود تک روزنه ی اميد نديديش؟... موفق باشي

رهايـــــش

سلام مانيای عزيز ... کجای اين دهشت عظيم ... دست و پايِ ماندن می زنی ... بيا ... هومن ...

rezvan

سلام و عرض ارادتی بسيار به شما عزيزی که تا بحال سعادت خوندن مطالب قشنگش رو نداشتم . باريکلا به اين ذوق و سليقه و اينهمه توانايی در قلمفرسايی . آرزو ميکنم همواره موفق و پاينده باشی . سپاسم را با لينکی ناقابل به شما اعلام ميدارم . منتظر قدوم سبزتان هستم .

maple

سلام...اولين باره میام و چه زيباست.

maple

شعر قشنگی بود تا حالا نشنيده بودم از خودتونه؟شاد باشيد.

نوید

سلام مهربان ممنون که سر زدي به علت فوت ناگهانيCPU اين جانب چند روزي نمي تونم بنويسم از اينکه سر مي زني ممنون ...

نوید

برام پيام بذار می خونم ....

اشك

خدا در هر دل بيگانه پيداست ... ولي بيگانه با او آشنا نيست

امِیر

در قمار دل خويش...من به چشمان تو دنيای سخن باخته ام....تو در اين باغ غم انگيز حيات...و در اين کهنه ديار ظلمات... دل من را بردی... دل من را بردی... دل من را بردی... ممنونم دوست عزيز.